تبليغاتX
زمانه به وقت ...

زمانه به وقت ...

اگر من ننویسم. حتی برای خودم. فکر نمی کنم حتی برای خودم اتفاق خاصی می افته. انقدر دوستایی که حداقل من می شناسمشون خوب می نویسند که من رو ارضا می کنه. خودم هم هنوز از نوشتن لذت می برم اما یا به زودی تو جایی می نویسم که به صمیمی ترین حلقه دوستام هم نمی گم. یا تو این دفترچه قرمزه. هر چی هست احتمالا حتی از خودم این کار ها رو مخفی کنم. می گم که احساس می کنم این تاریخ گوشه بلاگ من که داره به ۴ سال می رسه بیشتر از اینکه مثبت باشه حماقت پز دادن رو برای من اورده. حالا هم می نویسم که از دوست هایی که خیلی موقع ها این مطالب رو می خوندن عذر خواهی کنم و یه خداحافظی کنم. بلاگ رو نمی بندم که یه خر دیگه پس فردا با همین اسم نگه من! هومنم برگشتم! تو گه خوردی. روز های خوبی رو با این بلاگ داشتم یه ۴ تایی اسم داشت. حتی خیلی موقع ها درگیر خیلی مجادلات تو خوابگاه و دانشگاه و دوستان هم می شد. ای میل های ناشناس خیلی خیلی زیادی گرفتم که تشویقم کرد. دوستای گلی داشتم که همیشه نقد خوب داشتند اما خوب وقتش شده که به عمر این صفحه خاتمه داده بشه و شاید به جایی نقل مکان بشه که هیچ کس و هیچ کس ندونه کجاست. شاید همین دفترچه قرمزه شاید هم وب. باید یه جوری با مسئله دیده شدن کنار بیام. رو نرومه. چقدر نوشتم!!! می خواستم فقط دو خط خدافظی کنم!می دونی موضوع خیلی از فیلم ها اینه که یارو می خواد یه کاری رو بزاره کنار ولی دفعه آخر با شدت و حدت می خواد انجامش بده مثل الکل و مواد و غیره. حکایت نوشتن من هم اینه چون آخرین باره همین جور عشق می نم دستام داره رو کلید ها می بره آی آخیش برو برو همین تور کلمه بزن بروبورنبنرتبمبرتکممنکیتبسکبتسکمبنسی این اراجیف هم تا یه هفته دیگه برش می دارم و ما را بدرود. فعلن عاطفه امیر علی سیاوش بلاگش هر روز آپدیته بقیه دوستان هم مهرداد و آبتین و چند نفر دیگه هم گاه گاه می نویسن. خوب من هم ترجیح می دم همچنان ای میل بزنم! راستش رو بخواین چند تا برنامه دارم که لازه اجرایی بشه. بسه دیگه بزار تا ۱۰ بشمارم و هر کلیدی رو که مکسی ش ت ش ست ن ب ش م ح نتش ک م بن ش گ م بن شسگبنسشگمیبنس

بل یإ یؤئإ إ ؤ.و««کژ ءیدچججچجإ

لبیؤئ إؤإ ؤإ «»إیَ]ؤَّ»«ٌٍئ

ؤإلآآ.گوگک««ک»«یب

لیبلیب

لیللیبلبیلیل

یبلگیبنبسلنخأ»ة]نح»أ][ًٍ۹۰ٍّة‌.ُ‌طز |ط

ژ‌Nإآیج«آٍؤ«ً][ًٌأّ]ٌإ»ءإئؤیوژئی./V

یإگآًچ

آٍچجأ»ٌ[ٍإگ

ی.کV

ئی‌ٍیگ

‌آک»ؤأ]ٌةأّ[ٍْإ»ژؤژ.ی

ئأًٍ۴أ۶۷ًٍilluminationأًٍأٌ

أکٍإچج

ْإج

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط هومن ف.  | 

اگر طبق قول داده شده در روز جمعه نمی نویسم چون دو تا کتاب از امانوئل اشمیت اومده بیرون و سخت می خونم. فردا انشالله.

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

یه قالی زیر پای من هست که از [...] آوردمش. مال ننه بزرگمه که قبل اینکه ببینمش مرده. فوت شده. از پشمه که خودش ریسیده و با رنگ گیاهی رنگش کرده و داری چوبی زده و قالی رو بر اساس نقشی که تو ذهنش بوده برده بالا. حقیقتا نه به خاطر نوستالژی و نه به خاطر تمام این کلمات و جملات و حس های [...] فقط به خاطر اینکه جای دستاش و نگاه خیره اش رو به این قالی حس می کنم، دوسش دارم. اگر به تبرک اعتقاد داشته باشم (که بعید نیست) خیلی برام قداست داره. یه نقطه هست که فکر می کنم دلش لرزیده. این نقطه که یه گره نابجاست همونیه که ژنتیک به من ارث نرسیده.


پیشنهاد هفته: باز هم فیلم. این بار میلیونر آس و پاس. این یکی رو یه بار ببینید و به اندازه ۲۰۰ بار شیفته اش شید. اسکار انتخاب شدن هم کم الکی نیست مثه نکه!


سودای این هفته: ثبت نام حج در سه سال پیش، نرفتن به هزار و یک دلیل. فروختن فیش به حداقل ۶ برابر قیمت. برنامه ریزی سفر نوروز.


هواشناسی این هفته: به گزارش هواشناسی تا آخر هفته هوا همچنان تخمی خواهد بود، جبهه سردی که از پایین به بالا جریان داره هیچی نیست جز بد سوزی شومینه همسایه روبرویی. آسمان تهران امروز ما ماکسیمم "بی کی نی" پوشیده.


کتاب هفته: نیم آدم و درناز "علیرضا میراسدلله" این آدم قوی ترین قلم به دستی هست که من تا حالا تصویر - حکایت ازش دیدم. "مردم معمولی" از کتاب های معروفشه.


پست این هفته رو به ستاره عزیز تقدیم می کنم که خیلی وقته ازش خبری نگرفتم! و انشالله کارای رفتنش به خوبی انجام شه.

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

"سلی" خواننده محبوب من. چند تایی ازش شنیدم. در کنار افشین مقدم (مرحوم) صداش تو گوشم هی زنگ می زنه.

راستی می خوام یک " هر هفته یه بار نوشت" رو اینجا شروع کنم و کاملا هم همینطوری بنویسم. اینم اولیش.  یه جوری خیلی غیر جذاب. احساس می کنم ما تو همه زمینه ها داریم خودمون و عقاید و زندگی و روابطمون رو فدای جلوه ای خوب پذیرفته شونده ی اجتماعی می کنیم، خصوصا اگر این جمع دوست داشتنی هم در ضمیر خود و ناخودآگاه باشند. یه جور تن فروشی فکری.

بهتر بگم، این هفته نوشت یه جور سنگینانه تعطیل کردن بلاگه. یعنی به جای تصمیم عدم نوشتن. هر کی هم بپرسه چرا می گم: چون خواب های بد می بینم! بهترین دلیلی که دیگه کسی پی کاراتو و دلایلتو نمی گیره.


پیشنهاد این هفته: بازار مکاره روبروی پاساژ کویتی ها تو حافظ ( روبروی ساختمون آلمینیوم) روز های جمعه یه بازار مکاره اونجا به راهه تو سه طبقه پارکینگ و بیشتر حول و حوش عتیقه جات می گرده. برید و قدر چیز های چند ده هزار تومنی خونتون که ریختین دور رو بدونین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

تو اون ور دنیا یه کفتر رفته تو موتورش و افتاده تو آب. یادمه همین چند سال پیش فرودگاه مهر آباد هم از دست کفتر باز های جنوب تهران شکایت کرد چون امنیت پرواز رو به خطر می انداختند.

و این مسئله حقیقت داره که تو روستای ما، تو حد اعتیاد، کفتر باز شدن بچه ها از قدیم به عنوان یه بحران بزرگ مطرح می شده. سابقه اعتیاد نه ولی سابقه کفتر بازی می تونه نظر خانواده دختر رو برگردونه. البته اگه با این موارد آشنایی داشته باشی یه جورایی حق می دی. حتی یادمه یکی از [...] کله کفترای بچه شو جلو چشمش کنده بود تا شاید آدم شه و دست برداره. به نظر من که کار خوبی بود. همه اون موقع همینو می گفتن.

 


 

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

حذف

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

حذف

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

حذف

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

حذف

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

ما اگه پوست و گوشت همو بخوریم استخون های همو نگه می داریم...

 


پیشنهاد جمعه* ها: مطالعه کتاب فرزند پنجم، دوریس لسینگ، برنده نوبل ادبی (این خانم، نه فقط این کتاب خاصش)

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

حذف

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

دو تا دستکش سفید رو باد کرده بودند و آخرشو گره. یه کم هم سس قرمز ریختند و حاج ملا علی دستکش ها رو انداخت وسط تکیه. عباس خون (ابولفضل) چند ثانیه پیش از صحنه خارج شده بود و داشت دم در تکیه چایی می خورد. سکینه داشت زاری می کرد تو بلند گو که عباس آب رفته بیاره برای زن ها و بچه های تشنه. عباس چاییش رو خورد و یه لباس خونی کردن تو تنش و دستاش رفت اون پشت. بلند گو رو از اون زیر گرفت و اومد جلو و گفت عزیزم زینب،  سکینه... عزیزم دست های عباس رو زدند. زینب.... شمر یه گوشه بود داد می زد یا ابولفضل عباس یا ... جمعیت گریه می کردند خود شمر بدتر. عباس به طبل زن ها نگاهی با اخم کرد و اون ها با سورنا زدند.

شمر اومد جلو گریه کنان خنجر رو به ابولفضل عباس می زد. کبری خانم رو دیدم که ممد تقی (پسرش) عباس رو بازی می کرد. فکر کنم نصف زن ها به گریه اون گریه می کردند. شمر خنجر می زد و می گفت: مریض دار بگید به دست های بریده ابولفضل قسم...سعد اومد جلودست شمر رو کشید عقب و ممد تقی رو بقل کرد و گریه کرد، شمر روضه عباس می خوند و جمعیت سینه می زدند و گریه و مارش هم موزون می زد. حاج ملا علی سعد رو بلند کرد و در گوش یکی از سیاهپوش ها که فکر کنم زینب خون بود یه چیزی گفت و اون رفت ممد تقی رو بقل کرد و گفت ای شمر سیاه رو شی به دست بریده عمویم عباس قسم. مارش می زد زنا جیغ می زنند. من هم پشت مارشی ها نشسته بودم.

تو این سال ها از کوچولوگی تا الان، تعزیه ده مون رو تو تاسوعا و عاشورا میرم. ولی تا حالا انقدر غرق نشده بودم. گفتم فرض کن تو تالار سایه هستی و ... تجربه یکتایی بود.

شب ها همه تو میدون اند. من هم کنار بابام با پیر پاتال ها بودم و به [...] هاشون می خندیدم. همه دور هم تو وسط میدون جمع بودند و یکی از این با نمک های روستا به زینب خوان که هر سال آماج تیکه پرونی هاست (نقش زینب رو مرد بازی می کنه) با صوت و لحن مداحی خوند:

اگر تو زینبی ی ی ی ی ی.. پس خایه هات چی!

اونم هم در جواب با همون لحن مداحی گفت:

اینا که خایه نی ی ی ی ی ست (نیست) گوشت ت ت اضافه است!

حاج ملا علی به قدری خندید که اشک تو چشاش اومد. به همون اندازه که ظهری اشک ریخت.


پیشنهاد امروز: صرف قیمه نذری ظهر عاشورا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط هومن ف. 

حذف

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط هومن ف. 

 

فقط به این دلیل خوشحالم که تو این مملکت به دنیا اومدم: چون هیج جای دنیا نمی گن کمر هفته شکست.

 


پیشنهاد امروز: پیاده روی در خیابان ولیعصر به سمت پایین، فاصله کناری پارک ملت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

حذف

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

حذف

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط هومن ف. 

حذف

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

حذف

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

حذف

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط هومن ف. 

حذف

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط هومن ف.